با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم
آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم
در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست
دست در گردنت آویخته تابی بخوریم
بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم
سپر از سایه ی خورشید ِ قدح کن زان پیش
کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم
پیش چشم تو بمیرم که چه مست است،بیا
تا به خوشباشی ِ مستان می ِ نابی بخوریم
صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست
غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم
-ه.الف.سایه-
آه کز تاب ِ دل ِ سوخته جان می سوزد
زآتش ِ دل چه بگویم که زبان می سوزد
یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ِ ما که گشود؟
که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد
دود برخاست از این تیر که در سینه نشست
مکن ای دوست که آن دست و کمان می سوزد
مگر این دشتِ شقایق دل خونین ِ من است؟
که چنین در غم آن سرو روان می سوزد
آتشی در دلم انداخت و عالم بو برد
خام پنداشت که آن عود نهان می سوزد
لذت ِ عشق و وفا بین که سپند دل من
بر سرِ آتش ِ غم رقص کنان می سوزد
گریه ی ابر بهارش چه مدد خواهد کرد؟
دل سرگشته که چون برگ ِ خزان می سوزد
سایه خاموش کزین جانِ پر آتش که مراست
آه را گر بدهم راه جهان می سوزد
-ه.الف.سایه-
همزاد دل است درد دیرینه ی من
اندوه جهان است در آیینه ی من
ای کوه کهن صدای نالیدن توست
این ناله که بر می شود از سینه ی من
-ه.الف.سایه-
هم بغض بی کلام لحظه هایم،معنای اینهمه اشک،کجای راه خسته ی من ایستاده ای؟
پر از گلایه و این بغض های گره خورده که راه به باریدن نمی یابند و تو که در متن ِ
دلبستگی هایم جاری شده ای، و طرح چشمانت قاب عکس همیشه خالی ِ دیوارهای بلند آرزوی من است،دیوارهایی که به انتظار دستانی ست تا طرح یک پنجره را بر جان ِ زخمی شان نقاشی کند.
دلم " نفَس " می خواهد، نه پیش رویم ایستاده ای و نه در
کنار منی، بگذار از این راه بازگردم،که بی تو بی نهایتی تا ناکجا را مقابلم ایستاده می بینم . . .
سطرهایم دیری ست که در هوای تو "آغاز" نمی شوند اما چه کنم که
در "میانه" ی راه بهانه ی پر بغض ِ بودنت را می گیرند . . .
من راه اشک هایم را گم کرده ام و راه این ترانه را.
گریه کن، هم بغض بی کلام لحظه هایم!
که واژه بی اشک های تو دیگر عاشقانه نخواهند بود، گریه کن!
گریه کن تا بر شانه های خسته ت راه پربغض " آه ِ" گلوگیر من نیز باز شود،
گریه کن!
چو آتش سر ز خاکستر بر آورد
زمین و آسمان گلرنگ و گلگون
جهان دشت ِ شقایق گشت از این خون
نگر تا این شب ِِ خونین سحَر کرد
چه خنجرها که از دل ها گذر کرد
ز هر خون ِ دلی سروی قد افراشت
ز هر سروی تَذِروی نغمه برداشت
صدای خون در آواز تذرو است
دلا این یادگار خون سرو است
-ه.الف.سایه-
. . . اینهمه سطرها و الفبای بی چارچوب ِ دل، پس از کدام راه،این غربتِ
عاشق شکن به تو خواهد رسید تا فانوس ِ امید به دست راه را تا ستاره هموار کنم؟!
جانِ واژه در هستی ِ سطرها،مگر صبوری مرا در کوله بارت بسته ای که حالا
این همه راه ، این همه فاصله،به چشمانت نمی آید؟
گلایه نیست،هر کجا می روی ،به سلامت باشی،اما من،بغض سکوتم را بر
دشت ِ خالی ِ احساست خواهم پاشید تا اگر هزار قرن دیگر از صبوری واژه
گذشتی و باز آمدی ،دشتی از شقایق ِ خیس ِ باران خورده از اشک هایم ،
عاشقانه، فرش راهت باشد . . .
هزار سال در این آرزو توانم بود
تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود
تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم
که روز آمدنت روزی ِ که خواهد بود
زهی امید شکیب آفرین که در غم ِ تو
ز عمر خسته من هر چه کاست عشق افزود
بدان دو دیده که برخیز و دست ِ خون بگشای
کزین بد آمده راه برون شدی نگشود
برون کشیدم از آن ورطه رخت و هیچ سود نداشت
که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود
دلی به دست ِ تو دادیم و این نداستیم
که دشنه هاست در این آستین ِ خون آلود
چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش
که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود
- ه.الف.سایه-
بیا ساقی آن می که جام آفرید
به من ده که جان جامه بر تن درید
کجا تن کشد بار هنگامه اش
که او جان ِ جان است و جان جامه اش
بیا ساقی آن می که خونِ حیات
ازو شد روان در رگِ کاینات
به من ده که خورشیدِ رخشان شوم
ز گنج ِ نهان گوهر افشان شوم
بده ساقی آن می که جانِ بهار
ازو جرعه ای خورد و شد پر نگار
به مستی شبی در گلستان بخفت
سَحر رنگ و بو گشت و در گُل شکفت . . .
- ه.الف.سایه-

مضراب این ساز،چشمان تو است و تارهای آن،دل صد پاره ی من!
چگونه بی محابا می نوازی این نت های غریب را که اینگونه سرشار ِ نام تو
فریاد می کنند ضرباهنگِ موسیقی ِ ثانیه هایم را . . .؟
قرار دل بی قرار آینه ها،مگر از این هجاهای خسته به چه می رسی که از
هجوم ِ واژه بر ساعت های خالی ام چشم بر نمی داری؟
اینهمه نواختن های بی "تو " پای دیوار دل بس نبود که حالا کوله بار
بسته ای و به جانب ِ "نا کجا " می روی؟
ساز این دل بی تاب سرانگشتانِ رقصانِ تو برخویش است و تو از سکوت ِتارها
می گویی، از نت های بی کلام دلتنگی،و مرا رها می کنی خیره بر امتداد موسیقی
بی پایان گام هایت،میان زمین و آسمان خطوط حامل بغض هایی
که خالی از هر ترانه ای ضرباهنگ باران را با هق هق ثانیه ها ساز می کنند . . .
دل چون توان بریدن از او،مشکل است این
آهن که نیست جانِ من،آخر دل است این
من می شناسم این دلِ مجنونِ خویش را
پندش دگر مگوی که بی حاصل است این
جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم
پندش دهد هنوز،عجب عاقل است این
گفتم طبیبِ این دلِ بیمار آمده است
ای وای بر من و دل من،قاتل است این
منّت چرا نهیم که بر خاکِ پای یار
جانی نثار کردم و ناقابل است این
اشکِ مرا بدید و بخندید مدّعی
عیبش مکن که از دلِ ما غافل است این
پندم دهد که سایه در این غم صبور باش
در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این
- ه.الف.سایه-