X
تبلیغات
سایه - امیر هوشنگ ابتهاج
پرتوی بی پیرهنم جان رها کرده تنم/ تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

 ای عشق مشو در خط گو خلق ندانندت
تو حرف معمایی خواندن نتوانندت
بیگانه گرت خواند چون خویشتنت داند
خوش باش و کرامت دان کز خویش برانندت
درد تو سرشت توست درمان ز که خواهی جست
تو دام خودی ای دل تا چون برهانندت
از بزم سیه دستان هرگز قدحی مستان
زهر است اگر آبی در کام چکانندت
در گردنت از هر سو پیچیده غمی گیسو
تا در شب سرگردان هر سو بکشانندت
تو آب گوارایی جوشیده ز خارایی
ای چشمه مکن تلخی ور زهر چشانندت
یک عمر غمت خوردم تا در برت آوردم
گر جان بدهند ای غم از من نستانندت
گر دست بیفشانند بر سایه ، نمی دانند
جان تو که ارزانی گر جان بفشانندت
چون مشک پراکنده عالم ز تو آکنده
گر نافه نهان داری از بوی بدانندت

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 ای دل ، به کوی او ز که پرسم که یار کو
در باغ پر شکوفه ، که پرسد بهار کو
نقش و نگار کعبه نه مقصود شوق ماست
نقشی بلندتر زده ایم ، آن نگار کو
جانا ، نوای عشق خموشانه خوش تر است
آن آشنای ره که بود پرده دار کو
ماندم درین نشیب و شب آمد ، خدای را
آن راهبر کجا شد و آن راهوار کو
ای بس ستم که بر سر ما رفت و کس نگفت
آن پیک ره شناس حکایت گزار کو
چنگی به دل نمی زند امشب سرود ما
آن خوش ترانه چنگی شب زنده دار کو
ذوق نشاط را می و ساقی بهانه بود
افسوس ، آن جوانی شادی گسار کو
یک شب چراغ روی تو روشن شود،ولی
چشمی کنار پنجره ی انتظار کو
خون هزار سرو دلاور به خاک ریخت
ای سایه ! های های لب جویبار کن

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 وقت است که بنشینی و گیسو بگشایی
تا با تو بگویم غم شب های جدایی
بزم تو مرا می طلبد ، آمدم ای جان
من عودم و از سوختنم نیست رهایی
تا در قفس بال و پر خویش اسیرست
بیگانه ی پرواز بود مرغ هوایی
با شوق سرانگشت تو لبریز نواهاست
تا خود به کنارت چه کند چنگ نوایی
عمری ست که ما منتظر باد صباییم
تا بو که چه پیغام دهد باد صبایی
ای وای بر آن گوش که بس نغمه ی این نای
بشنید و نشد آگه از اندیشه ی نایی
افسوس بر آن چشم که با پرتو صد شمع
در آینه ات دید و ندانست کجایی
آواز بلندی تو و کس نشنودت باز
بیرونی ازین پرده ی تنگ شنوایی
در آینه بندان پریخانه ی چشمم
بنشین که به مهمانی دیدار خود آیی
بینی که دری از تو به روی توگشایند
هر در که براین خانه ی آیینه گشایی
چون سایه مرا تنگ در آغوش گرفته ست
خوش باد مرا صحبت این یار سرایی

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 چشم گریان تو نازم ، حال دیگرگون ببین
گریه ی لیلی کنار بستر مجنون ببین
بر نتابید این دل نازک غم هجران دوست
یارب این صبر کم و آن محنت افزون ببین
مانده ام با آب چشم و آتش دل ، ساقیا
چاره ی کار مرا در آب آتشگون ببین
رشکت آمد ناز و نوش گل در آغوش بهار
ای گشوده دست یغمای خزان ،اکنون ببین
سایه ! دیگر کار چشم و دل گذشت از اشک و آه
تیغ هجران است اینجا ، موج موج خون ببین

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

کنار امن کجا ، کشتی شکسته کجا
کجا گریزم از اینجا به پای بسته کجا
ز بام و در همه جا سنگ فتنه می بارد
کجا به در برمت ای دل شکسته کجا
فرو گذاشت دل آن بادبان که می افراشت
خیال بحر کجا این به گل نشسته کجا
چنین که هر قدمی همرهی فروافتاد
به منزلی رسد این کاروان خسته کجا
دلا حکایت خاکستر و شراره مپرس
به بادرفته کجا و چو برق جسته کجا
خوش آن زمان که سرم در پناه بال تو بود
کجا بجویمت ای طایر خجسته کجا
چه عیش خوش ز دل پاره پاره می طلبی
نشاط نغمه کجا چنگ زه گسسته کجا
بپرس سایه ز مرغان آشیان بر باد
که می روند ازین باغ دسته دسته کجا

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

من آن صبحم که ناگاهان چو آتش در شب افتادم

بیا ای چشم روشن بین که خورشیدی عجب زادم

ز هر چاک گریبانم چراغی تازه می تابد

که در پیراهن خود آذرخش آسا در افتادم

چو از هر ذره ی من آفتابی نو به چرخ آمد

چه باک از آتش ِ دوران که خواهد داد بر بادم

تنم افتاده خونین زیر آوار شب،اما

دری زین دخمه سوی خانه ی خورشید بگشادم

الا ای صبح آزادی به یاد آور در آن شادی

کزین شب های ناباور منت آواز می دادم

در آن دوری و بدحالی نبودم از رخت خالی

به دل می دیدمت و ز جان سلامت می فرستادم

سزد کز خون من نقشی بر آرد لعل پیرزوت

که من بر دُرج دل مُهری به جز مِهر تو ننهادم

به جز دام سر زلفت که آرام دل ِ سایه ست

به بندی تن نخواهد داد هرگز جان آزادم

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

همان یگانه ی حسنی اگر چه پنهانی

و گر دوباره بر آیی هزار چندانی

چه مایه جان و جوانی که رفت در طلبت

بیا که هر چه بخواهی هنوز ارزانی

ز دل نمی روی ای آرزوی روز بهی

که چون ودیعه ی غم در نهاد انسانی

خراب ِ خفت ِ تلبیس ِ دیوان نتوان بود

بیا بیا که همان خاتم ِ سلیمانی

روندگان طریق ِ تو راه گم نکنند

که نور چشم ِ امید و چراغ ِ ایمانی

هزار فکر حکیمانه چاره جست و نشد

تویی که درد ِ جهان را یگانه درمانی

چه پرده ها که گشودیم و آنچنان که تویی

هنوز در پس ِ پندارِ سایه پنهانی

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

چه غم دارد ز خاموشی درون ِ شعله پروردم

که صد خورشید آتش بُرده از خاکستر ِ سردم

به بادم دادی و شادی،بیا ای شب تماشا کن

که دشت ِ آسمان دریای آتش گشته از گردم

شرارانگیز و طوفانی،هوایی در من افتاده است

که همچون حلقه ی آتش در این گرداب می گردم

به شوق لعل جان بخشی که درمان جهان با اوست

چه طوفان می کند این موج ِ خون در جان ِ پُر دردم

وفاداری طریق عشق مردان است و جانبازان

چه نامردم اگر زین راهِِ خون آلود برگردم

در آن شب های طوفانی که عالم زیر رو می شد

نهانی شبچراغ عشق را در سینه پروردم

برآر ای بذر پنهانی سر از خواب ِِ زمستانی

که از هر ذره ی دل آفتابی بر تو گستردم

ز خوبی آب پاکی ریختم بر دست بدخواهان

دلی در آتش افکندم،سیاووشی برآوردم

چراغ دیده روشن کن که من چون سایه شب تا روز

ز خاکستر نشین ِ سینه آتش وام می کردم

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

دلا حلاوت ِ آن دل ستان اگر دانیم

به جان ِ او که دل از آن ِ او نگردانیم

اگر به ماه برآید و گر به چاه شود

چراغ ِ راه همان شمع شعله ور دانیم

حدیث ِ غارت ِ دی از درخت پرسیدند

جواب داد که ما وقت بار ِ و بر دانیم

به آب و رنگ خوشت مژده می دهیم ای گل

که نقشبندی ِ  این خون ِ در جگر دانیم

خُمار ِ این شب ِ ساغر شکسته چند کشی؟

بیا که ما ره  میخانه  سحر دانیم

زمانه فرصت ِ پروازم از قفس ندهد

وگرنه ما هنر ِ رقص ِ بال و پر دانیم

خدای را که دگر جرعه ای از آن می ِ لعل

به ما ببخش که ما قدر ِ این گهر دانیم

طریق ِ سایه اگر عشقی ست عیب مکن

ز کارهای جهان ما همین هنر دانیم

 

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

چیست در آن لب شیرین ِ تو؟ جان ای ساقی

بستان جانم و آنم بچشان ای ساقی

باده پیش آر که در پای تو در خواهم باخت

حاصل ِ کارگه کون و مکان ای ساقی

درد ِ هجران ِ عزیزان به جهان چند کشیم

همه رفتند،خدا را تو بمان ای ساقی
تا سرانجام  ِ دل ِ خون شده چون خواهد بود

سرنوشتی ز خط جام بخوان ای ساقی

دور  ِ کجدار و مریز است و دلم می لرزد

چون توان زیست چنین دل نگران ای ساقی

نه دلی ماند و نه دینی ز پی ِ غارت عشق

آه از این فتنه که برخاست،امان ای ساقی

رستمی بر سر سهرابِ یلی می گرید

نوشداری امیدی برسان ای ساقی

چشم مستت چه طلب می کند از سایه؟ بگو

به فدای لب شیرین تو جان ای ساقی

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

به جز باد سحرگاهی که شد دمساز خاکستر؟

که هر دم می گشاید پرده ای از راز ِ خاکستر

به پای شعله رقصیدند و خوش دامن کشان رفتند

کسی زان جمع ِ دست افشان نشد دمساز خاکستر

تو پنداری هزاران نی در آتش کرده اند اینجا

چه خوش پر سوز می نالد،زهی آواز خاکستر!

سمندرها در آتش دیدی و چون باد بگذشتی

کنون در رستخیز عشق بین پرواز خاکستر!

هنوز این کُنده را رؤیای رنگین ِ بهاران است

خیال گل نرفت از طبع آتشباز خاکستر

من و پروانه را دیگر به شرح و غصه حاجت نیست

حدیث ِ هستی ما بشنو از ایجاز خاکستر!

هنوزم خواب نوشین جوانی سر گران دارد

خیال ِ شعله می رقصد هنوز از ساز خاکستر

چه بس افسانه های آتشینم هست و خاموشم

که بانگی بر نیاید از دهان باز خاکستر

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

صبر کن ای دل پر غصه در این فتنه و شور

گرچه از قصه ی ما می ترکد سنگ صبور

از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت

ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور

تو عجب تنگه ی عابرکُشی ای معبر عشق

که به جز کشته ی عاشق نکند از تو عبور

در فرو بند برین معرکه کان طبل تهی

گوش گیتی همه کر کرد ز غوغای غرور

تیز برخیز ازین مجلس و بگریز چو باد

تا غباری ننشیند به تو از اهل قبور

مرگ می بارد از این دایره عجز و عزا

شو به میخانه که آن جا همه سورست و سرور

شعله ای برکش و  برخیز ز خاکستر خویش

زان که تا پاک نسوزی نرسی سایه به نور

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

من چه گویم که کسی را به سخن حاجت نیست

خفتگان را به سحر خوانی من حاجت نیست

این شب آویختگان را چه ثمر مژده ی صبح؟

مرده را عربده ی خواب شکن حاجت نیست

ای صبا مگذر از اینجا،که در این دوزخ ِروح

خاک ِ ما را به گل و سرو و سمن حاجت نیست

در بهاری که بر او چشم خزان می گرید

به غزل خوانی مرغان چمن حاجت نیست

لاله را بس بود این پیرهن غرقه به خون

که شهیدان بلا را به کفن حاجت نیست

قصه پیداست ز خاکستر خاموشی ِ ما

خرمن ِ سوختگان را به سخن حاجت نیست

سایه جان! مهر  وطن کار ِ وفاداران است

بادساران ِ هوا را به وطن حاجت نیست

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

دل می ستاند از من و جان می دهد به من

آرام ِ جان و کام جهان می دهد به من

دیدار او طلیعه ی صبح سعادت است

تا کی ز مهر طالع ِ آن می دهد به من

دلداده ی غریبم و گمنام این دیار

زان یار دلنشین که نشان می دهد به من

جانا مراد ِ بخت و جوانی وصال ِ توست

کو جاودانه بخت جوان می دهد به من

می آمدم که حالِِ دلِِ زار گویمت

اما مگر سرشک امان می دهد به من

چشمت به شرم و ناز ببندد لب ِ نیاز

شوقت اگر هزار زبان می دهد به من

افسرده بود سایه دلم بی هوای عشق

این بوی زلف کیست که جان می دهد به من

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

در کنج ِِ قفس پشت ِ خمی دارد شیر

گردن به کمند ِ ستمی دارد شیر

در چشم ِ تَرَش سایه ای از جنگل ِ دور

ای وای خدایا،چه غمی دارد شیر

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

این لاله ها که در سر کوی تو کشته اند

از اشک چشم و خون دل ما سرشته اند

بنگر که سرگذشت شهیدان عشق را

بر برگ گل،به خون شقایق نوشته اند

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه 

 

با گریه می نویسم:

 

از خواب با گریه پا شدم

دستم هنوز

در گردنِ بلند تو،آویخته ست

و عطر گیسوان ِ سیاه تو

با لبم، آمیخته ست

 

دیدار شد میسر و . . .

با گریه پا شدم

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

با تو یک شب بنشینیم و شرابی بخوریم
آتش آلود و جگر سوخته آبی بخوریم
در کنار تو بیفتیم چو گیسوی تو مست
دست در گردنت آویخته تابی بخوریم
بوسه با وسوسه ی وصل دلارام خوش است
باده با زمزمه ی چنگ و ربابی بخوریم
سپر از سایه ی خورشید ِ قدح کن زان پیش
کز کماندار فلک تیر شهابی بخوریم
پیش چشم تو بمیرم که چه مست است،بیا
تا به خوشباشی ِ مستان می ِ نابی بخوریم
صله ی سایه همین جرعه ی جام لب توست
غزلی نغز بخوانیم و شرابی بخوریم

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

آه کز تاب ِ دل ِ سوخته جان می سوزد

زآتش ِ دل چه بگویم که زبان می سوزد

یارب این رخنه ی دوزخ به رخ ِ ما که گشود؟

که زمین در تب و تاب است و زمان می سوزد

دود برخاست از این تیر که در سینه نشست

مکن ای دوست که آن دست و کمان می سوزد

مگر این دشتِ شقایق دل خونین ِ من است؟

که چنین در غم آن سرو روان می سوزد

 آتشی در دلم انداخت و عالم بو برد

خام پنداشت که آن عود نهان می سوزد

لذت ِ عشق و وفا بین که سپند دل من

بر سرِ آتش ِ غم رقص کنان می سوزد

گریه ی ابر بهارش چه مدد خواهد کرد؟

دل سرگشته که چون برگ ِ خزان می سوزد

سایه خاموش کزین جانِ پر آتش که مراست

آه را گر بدهم راه جهان می سوزد

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

همزاد دل است درد دیرینه ی من

اندوه جهان است در آیینه ی من

ای کوه کهن صدای نالیدن توست

این ناله که بر می شود از سینه ی من

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

 دلا دیدی که خورشید از شب ِ سرد

چو آتش سر ز خاکستر بر آورد

زمین و آسمان گلرنگ و گلگون

جهان دشت ِ شقایق گشت از این خون

نگر تا این شب ِِ خونین سحَر کرد

چه خنجرها که از دل ها گذر کرد

ز هر خون ِ دلی سروی قد افراشت

ز هر سروی تَذِروی نغمه برداشت

صدای خون در آواز تذرو است

دلا این یادگار خون سرو است

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

هزار سال در این آرزو توانم بود

تو هرچه دیر بیایی هنوز باشد زود

تو سخت ساخته می آیی و نمی دانم

که روز آمدنت روزی ِ که خواهد بود

زهی امید شکیب آفرین که در غم ِ تو

ز عمر خسته من هر چه کاست عشق افزود

بدان دو دیده که برخیز و دست ِ خون بگشای

کزین بد آمده راه برون شدی نگشود

برون کشیدم از آن ورطه رخت و هیچ سود نداشت

که بر کرانه ی طوفان نمی توان آسود

دلی به دست ِ تو دادیم و این نداستیم

که دشنه هاست در این آستین ِ خون آلود

چه نقش می زند این پیر پرنیان اندیش

که بس گره ز دل و جان سایه بست و گشود

 

- ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

بیا ساقی آن می که جام آفرید

به من ده که جان جامه بر تن درید

کجا تن کشد بار هنگامه اش

که او جان ِ جان است و جان جامه اش

بیا ساقی آن می که خونِ حیات

ازو شد روان در رگِ کاینات

به من ده که خورشیدِ رخشان شوم

ز گنج ِ نهان گوهر افشان شوم

بده ساقی آن می که جانِ بهار

ازو جرعه ای خورد و شد پر نگار

به مستی شبی در گلستان بخفت

سَحر رنگ و بو گشت و در گُل شکفت . . .

 

- ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

دل چون توان بریدن از او،مشکل است این

آهن که نیست جانِ من،آخر دل است این

من می شناسم این دلِ مجنونِ خویش را

پندش دگر مگوی که بی حاصل است این

جز بند نیست چاره ی دیوانه و حکیم

پندش دهد هنوز،عجب عاقل است این

گفتم طبیبِ این دلِ بیمار آمده است

ای وای بر من و دل من،قاتل است این

منّت چرا نهیم که بر خاکِ پای یار

جانی نثار کردم و ناقابل است این

اشکِ مرا بدید و بخندید مدّعی

عیبش مکن که از دلِ ما غافل است این

پندم دهد که سایه در این غم صبور باش

در بحر غرقه ام من و بر ساحل است این

 

- ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

آه در باغ بی درختی ما

این تبر را به جای گل که نشاند؟!

چه تبر اژدهایی از دوزخ

که به هر سو دوید و ریشه دواند

بشنو از من که این سترون شوم

تا ابد بی بهار می ماند

هیچ گل از برش نخواهد رست

هیچ بلبل بر او نخواهد خواند

 

- ه.الف.سایه -
+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

در گشودند به باغ گل سرخ

و من ِ دلشده را

به سراپرده ی رنگین تماشا بردند

من به باغ گل سرخ

با زبان بلبل خواندم

در سماع شبِ سروستان دست افشاندم

در پریخانه ی پر نقش ِ هزار آینه اش

خویشتن را به هزاران سیما دیدم

با لبِ آینه خندیدم

من به باغ گل سرخ ،همره قافله ی رنگ و نگار

به سفر رفتم از خاک به گُل

رقص رنگین شکفتن را در چشمه ی نور

مژده دادم به بهار

من به باغ گل سرخ،زیر آن ساقه ی تر

عطر را زمزمه کردم تا صبح

من به باغ گل سرخ،در تمام شب ِسرد

روشنایی را خواندم با آب

و سحر را به گل و سبزه بشارت دادم

 

- ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

آسمان زیر بال ِ اوج تو بود

چون شد ای دل که خاکسار شدی؟

سر به خورشید داشتی و،دریغ

زیر پای ستم غبار شدی!

ترسم ای دلنشین دیرینه

سرگذشت تو هم ز یاد رود!

آرزومند را غم جان نیست

آه، اگر آرزو به باد رود!

 

- ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

سپیده سر زد و مرغ سحر خواند

سپهر تیره دامان زر افشاند

شبی گفتی به آغوش تو آیم

چه شب ها رفت و آغوشم تهی ماند

 

- ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

هنوز شب نگذشته ست ای شکیب ِ بزرگ

بمان که بی تو مرا تاب ِ زنده ماندن نیست!

فروغ ِ صبح ِ دروغین فریب می دهدت

خروس ِ تجربه داند که  وقت خواندن نیست

 

- ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

چرا پنهان کنم؟ عشق است و پیداست

درین آشفته اندوه نگاهم

تو را می خواهم،ای چشم فسون بار!

که می سوزی نهان از دیرگاهم

چه می خواهی از این خاموشی سرد؟

زبان بگشا که می لرزد امیدم!

نگاه بی قرارم بر لب توست

که می بخشی به شادی ها نویدم!

دلم تنگ است و چشم حسرتم باز

چراغی در شب تارم برافروز!

به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سکوت آشنا سوز!

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

بگشاییم کفتران را بال!

بفروزیم شعله بر سر کوه!

بسراییم شادمانه سرود!

وین چنین با هزارگونه شکوه

مهرگان را به پیشباز رویم!

رقص ِ خوش پیچ و تاب ِ پرچم ها

زیر بال ِ کفتران ِ سپید

شادی آرمیده گام ِ سپهر

خنده ی نوشکفته ی خورشید

مهرگان را درود می گویند:

گرم ِ هر کار،مستِ هر پندار

همره هر پیام،هر سوگند

در دل هر نگاه،هر آواز

توی هر بوسه،روی هر لبخند

بسراییم:

مهرگان خوش باد

 

- ه.الف سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

در بگشایید

شمع بیارید

عود بسوزید

پرده به یک سو زنید از رخ ِ مهتاب . . .

شاید این از غبار راه رسیده

آن سفری همنشین ِ گمشده باشد

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

یادها انبوه شد
در سر ِ پر سرگذشت
جز طنین ِ خسته ی افسوس نیست
رفته ها را بازگشت

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

شب فرو می افتاد
 به درون آمدم و پنجره ها را بستم
 باد با شاخه در آویخته بود
 من در این خانه ی تنها تنها
 غم ِ عالم به دلم ریخته بود
 ناگهان حس کردم
 که کسی
 آن جا،بیرون،در باغ
 در پس ِ پنجره ام
 می گرید . . .
 صبحگاهان
- شبنم
 می چکید از گل ِ سیب

 - ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

بسترم

صدف خالی یک تنهایی ست

و تو چون مروارید

گردن آویز ِ کسان ِ دگری . . .

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

در نهفت پرده ی شب
 دختر خورشید
 نرم می بافد
دامن رقاصه ی صبح طلایی را
وز نهانگاه سیاه خویش
می سراید مرغ مرگ اندیش:
-((چهره پرداز سحر مرده ست!
چشمه خورشید افسرده ست!))

می دواند در رگ شب
خون سردِ این فریبِ شوم

وز نهفت پرده ی شب،دختر خورشید
همچنان آهسته می بافد
دامن رقاصه ی صبح طلایی را

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 برداشت آسمان را
 چون کاسه ای کبود
 و صبح ِ سرخ را
 لاجرعه سر کشید
 آنگاه
 خورشید در تمام ِ وجودش طلوع کرد

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

ساحت ِ گور  ِ تو

 سروستان شد
 ای عزیز ِ دل ِ من
 تو کدامین سروی؟
 

 

-ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

شب دستِ سیاه خویش بر سر می زد
 از دور کسی بال کبوتر می زد
 مرغی به سر شاخه ی غم می نالید
 در سینه ی من شوق تو پر پر می زد

 

-ه.الف.سایه-


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

 سایه ها زیر درختان در غروب ِسبز می گریند
شاخه ها چشم انتظار سرگذشت ابر
 و آسمان چون من غبار آلود ِ دلگیری
باد بوی خاک باران خورده می آرد
سبزه ها در رهگذار شب پریشانند
آه،اکنون بر کدامین دشت می بارد؟ 
باغ،حسرتناک ِ بارانی ست
چون دل من در هوای گریه سیری

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

روی تو گلی ز بوستانی دگرست
لعل لبت از گوهر کانی دگرست
 دل دادن عارفان چنین سهل مگیر
با حسن دلاویز تو آنی دگرست
 ای دوست حدیث وصل و هجران بگذار
 کاین عشق من و تو داستانی دگرست
چو نی نفس تو در من افتاد و مرا
 هر دم ز دل خسته فغانی دگرست
 تیر غم دنیا به دل ما نرسد
 زخم دل عاشق از کمانی دگرست
 این ره تو به زهد و علم نتوانی یافت
 گنج غم عشق را نشانی دگرست
از قول و غزل سایه چه خواهی دانست
 خاموش که عشق را زبانی دگرست 

 

 - ه.الف.سایه-

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

خیال دلکش پرواز در طراوت ابر
 به خواب می ماند
 پرنده در قفس خویش
 خواب می بیند  
پرنده در قفس خویش
به رنگ و روغن تصویر باغ می نگرد
پرنده می داند
 که باد بی نفس است
و باغ تصویری ست
 پرنده در قفس خویش
خواب می بیند 

 

 - ه.الف.سایه -

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

باز طوفان شب است
هول بر پنجره می کوبد مشت
شعله می لرزد در تنهایی
باد فانوس مرا خواهد کشت؟

 

- ه.الف.سایه-

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

بانگ ِ خروس از سرای دوست برآمد
 خیز و صفا کن که مژده ی سحر آمد
 چشم ِ تو روشن
 باغ ِ تو آباد
 دست مریزاد
 همت ِ حافظ به همره ِ تو که آخر
 دست به کاری زدی و غصه سر آمد
 بخت ِ تو برخاست
 صبح ِ تو خندید
 از نفست تازه گشت آتش ِ امید
 وه که به زندانِ ظلمت ِ شب ِ یلدا
 نور ز خورشید خواستی و برآمد
 گل به کنارست
 باده به کارست
 گلشن و کاشانه پر ز شور ِ بهارست
 بلبل ِ عاشق بخوان به کام ِ دل ِ خویش
 باغ ِ تو شد سبز و سرخ گل به بر آمد
 جام ِ تو پرنوش
 کام ِ تو شیرین
 روز ِ تو خوش باد
 کز پس ِ آن روزگار ِ تلخ تر از زهر
 بار ِ دگر روزگار ِ چون شکر آمد
 رزم ِ تو پیروز
 بزم ِ تو پر نور
 جام به جام ِ تو می زنم ز
ره دور
شادی ِ آن صبح ِ آرزو که ببینم
بوم ازین بام رفت و خوش خبر آمد

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

  برخیز دلا که دل به دلدار دهیم   
  جان را به جمال آن خریدار دهیم  
  این جان و دل و دیده پی دیدن اوست
  جان و دل و دیده را به دیدار دهیم

 

 - ه.الف سایه-

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

 

سینه باید گشاده چون دریا
 تا کند نغمه ای چو دریا ساز
 نفسی طاقت آزموده چو موج
 که رود صد ره و بر
آید باز
 تن توفان کش شکیبنده
که نفرساید از نشیب و فراز
بانگ دریادلان چنین خیزد:
 کار هر سینه نیست این آواز

 

 - ه.الف سایه-

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

نقشی که باران می زند بر خاک
 خطی پریشان
 از سرگذشت ِ تیره ی ابرست
 ابری که سرگردان به کوه و دشت می راند
تا خود کدامین جویبارش خُرد
روزی به دریا بازگردانَد

-ه.الف.سایه-

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

در من کسی پیوسته می گرید
این من که از گهواره با من بود
 این من که با من
 تا گور همراه است
 دردی ست چون خنجر
 یا خنجری چون درد
 همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
 ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
 ابری که در من
یکریز می بارد
 شب های بارانی
 او با صدای گریه اش غمناک می خواند
 رودی ست بی آغاز و بی انجام
 با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند
 پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
 اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
 هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال
 کز زیر ِ پر چشمش
 اندوهناک ِ سنگباران هاست
 او در هوای مهربانی بال می آراست
- کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
 - نه ، مهربانی
 آغاز خواهد گشت
از عهد ِ آدم
 تا من که هر دم
 غم بر سر ِ غم می گذارم
 آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
 عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
 وان آرزوانگیز ِ عیار
 هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
 دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
 وانگه که رویی می نماید
 یا چشم و ابرویی پری وار
 بازش نمی دانند
 نقشش نمی خوانند
 دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
 هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
 از من به من فرسنگ ها راه است
 خاموشم اما
 دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
 خاموش باید بود
 غم داستانی تازه سر کرده ست
 اینجا سراپا گوش باید بود :
 - درد از نهاد ِ آدمیزاد است !
 آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
 حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
 این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
 یا آدمی دیگر ؟ ...
- ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
 من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند
 - آری چنین بودند
 آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند
 و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند
 - ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
 دیگر به یاد ِ کس نمی آید
 آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
 چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز !
 - با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
 در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِ همایون ِ رسیدن را
 پیوسته باید خواست
 - ای غم ! نمی دانم
 روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
 اما درین کابوس ِ خون آلود
 در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
 بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
 این من که در من
 پیوسته می گرید
 در من کسی آهسته می گرید

 - ه.الف.سایه -

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟
ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟
بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم
ببوسم آن سر و چشمان دلربای تو را
ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من
ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را
کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد
که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را
مباد روزی چشم من ای چراغ امید
که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را
دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود
مگر صبا برساند به من هوای تو را
چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان
که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را
ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من
که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را
به پایداری آن عشق سربلند قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را                                               

                                             - ه.الف.سایه - (غزلیات،سیاه مشق)

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سایه  | 

مطالب قدیمی‌تر